حكيم ابوالقاسم فردوسى

373

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ازين زندگانى شدم نااميد * سيه شد مرا بخت و روز سپيد نزادى مرا كاشكى مادرم * نگشتى سپهر بلند از برم چنين گفت با ديده‌بان پهلوان * كه اى مرد بينا و روشن روان نگه كن بتوران و ايران سپاه * كه آرام دارند از آوردگاه درفش سپهدار ايران كجاست * نگه كن چپ لشكر و دست راست به دو ديده‌بان گفت كز هر دو روى * نه بينم همى جنبش و گفت و گوى ازان كار شد پهلوان پر ز درد * فرو ريخت از ديدگان آب زرد بناليد و گفت اسپ را زين كنيد * ازين پس مرا خشت بالين كنيد شوم پر كنم چشم و آغوش را * بگيرم ببر گيو و شيدوش را همان بيژن گيو و رهّام را * سواران جنگى و خودكام را به پدرود كردن رخ هر كسى * ببوسم ببارم ز مژگان بسى نهادند زين بر سمند چمان * خروش آمد از ديده هم در زمان كه اى پهلوان جهان شاد باش * ز تيمار و درد و غم آزاد باش كه از راه ايران يكى تيره گرد * پديد آمد و روز شد لاژورد فراوان درفش از ميان سپاه * بر آمد بكردار تابنده ماه بپيش اندرون گرگ پيكر يكى * يكى ماه پيكر ز دور اندكى درفشى بديد اژدها پيكرش * پديد آمد و شير زرّين سرش به دو گفت گودرز انوشه بَدى * ز ديدار تو دور چشم بدى چو گفتارهاى تو آيد بجاى * بدين سان كه گفتى بپاكيزه راى ببخشمت چندان گرانمايه چيز * كزان پس نيازت نيايد بنيز و زان پس چو روزى بايران شويم * بنزديك شاه دليران شويم ترا پيش تختش برم ناگهان * سرت بر فرازم بجاه از مهان چو باد دمنده ازان جايگاه * برو سوى سالار ايران سپاه همه هرچ ديدى بديشان بگوى * سبك باش و از هر كسى مژده جوى به دو ديده‌بان گفت كز ديده‌گاه * نشايد شدن پيش ايران سپاه چو بينم كه روى زمين تار گشت * برين ديده گه ديده بيكار گشت بكردار سيمرغ ازين ديده‌گاه * برم آگهى سوى ايران سپاه چنين گفت با ديده‌بان پهلوان * كه اكنون نگه كن بروشن روان دگر باره بنگر ز كوه بلند * كه ايشان بنزديك ما كى رسند چنين داد پاسخ كه فردا پگاه * بكوه هماون رسد آن سپاه چنان شاد شد زان سخن پهلوان * چو بىجان شده باز يابد روان و زان روى پيران بكردار گرد * همى راند لشكر بدشت نبرد سوارى بمژده بيامد ز پيش * بگفت آن كجا رفته بد كم ّ و بيش چو بشنيد هومان بخنديد و گفت * كه شد بىگمان بخت بيدار جفت خروشى بشادى ازان رزمگاه * بابر اندر آمد ز توران سپاه بزرگان ايران پر از داغ و درد * رخان زرد و لبها شده لاژورد باندرز كردن همه همگروه * پراگنده گشتند بر گرد كوه